فلسفه علم در قرن بیستم
فلسفه علم در قرن بیستم
مولف: مصطفی اب روشن
استقرا گرایی،راسل ومکتب کمبریج،حلقه وین وپوپر
استقرا گرایی نظریه ای در مورد روش علمی است که مدتی پیش از قرن بیستم پدید آمد .وجوه اصلی اش در قرن های هفدهم وهجدهم مطرح شد وشاید برداشت غالب از روش علمی در قرن نوزدهم بود . استقرا گرایی در طول قرن بیستم هم بصورت گسترده ای پذیرفته پذیرفته شده وبسط پیدا کرده است استقرا گرایی بعنوان نظریه روش علمی ،به فانسیس بیکن (156-1626) باز می گردداو معتقد است که تکنولوژی در دراز مدت تنها می تواند از طریق پیشرفت دانش ما به عالم طبیعی ،یا به تعبیر امروزی با انجام تحقیقات پایه ای در علوم پیشرفت کند او در فقره مشهوری این اندیشه را چنین بیان میکند :"دانایی بشر، توانایی اوست زیرا هر جا که علت معلوم نباشد نمی توان معلول را پدید آورد.برای حکم راندن بر طبیعت باید از آن اطاعت کرد و آنچه در نظر علت است در عمل قاعده است " او روشی را پیشنهاد کرد که به نظرش پیروی از آن باعث افزای دانش ما به عالم طبیعت شد.
اندیشه اصلی استقرا گرایی این است که علم از مشاهده آغاز می شود و مشاهدات به تعمیمها (قوانین ونظریات) و پیش بینی ها می رسد. دانشمند خوب با پیروی از روش استقرایی با مشاهدات کثیر ودقیق، کارش را آغاز می کند سپس از داده هایی که جمع آوری شده با احتیاط تعمیمی را استنتاج می کند ،وشاید بر اساس این تعمیم پیش بینی ای هم بکند.
اجازه دهید که اینک استقرا گرایی را با دو مثال توضیح دهم .نخستین مثال در باب پرندگان است ،که بسیار باب طبع فیلسوفانی است که سرشت معرفت بشری را می کاوند:
دو حکم کلی زیر را در نظر بگیرید
R: تمام زاغها سیاهند .
S: تمام قوها سفیدند.
بنا بر نظر استقرا گرایان ،R با مشاهده تعداد زیادی زاغ وبا توجه به اینکه همه آنها سیاه بوده اند بدست آمده است پس از آن استنتاج کرده اند که تمام زاغها سیاهند،در مورد قوها هم جریان به همین ترتیب بوده است.
اما تفاوت جالبی میان این دو حکم وجود دارد ،تا انجا که می دانیم حکم کاشفان اولیه R درست .اروپاییان S را تا قرن هجدهم درست می دانستند اما نخستین سیاحان استرالیا به قوهای سیاه برخوردند وآن حکم کلی که تمام قوها سفیدند ابطال شد . تفسیر استقرا گرایان از این ابطال این است که استنتاجات علمی هیچ گاه به یقین منتهی نمی شوند با وجود این آنها فکر می کنند که اینگونه استنتاجات می توانند درجه بالایی از احتمال درستی حکم را به بار آورند.
خوش بینانه ترین نظر این است که با قیاس منطقی از داده ها می توانیم نظریات علمی بدست آوریم .فرض کنید که جورج نام زاغی دست آموز است آنگاه نمونه زیر را از قیاس منطقی ارائه کنیم:
1- تمام زاغها سیاهند.
2- جورج زاغ است .
3- بنابر این جورج سیاه است .
از مقدمات 1و2 با قیاس منطقی،نتیجه 3 را استنتاج می کنیم .
فیلسوف اسکاتلندی (1711-1776) خاطر نشان کرد که نمی توان با توسل به قیاس منطقی دست به استنتاجات علمی از مشاهدات زد وبه قوانین وبه پیش بینی ها رسید استدلال او به زبان ساده چنین است اگر صدق مقدمات قیاس منطقی را بپذیریم آنگاه نتیجه را هم باید صادق بدانیم اگر معتقد باشیم که تمام زاغها سیاهند و جورج هم زاغ است آنگاه باید معتقد باشیم که جورج سیاه است .نتیجه یک قیاس منطقی با قطعیت از مقدمات آن بدست می آید.
اجازه دهید این حالت را به استنتاج قانون یا پیش بینی از مشاهدات مقایسه کنیم .فرض کنید که هزاران زاغ را مشاهده کرده ایم وهمه سیاه بوده اند. پس یا این قانون را استنتاج می کنیم که تمام زاغها سیاهند ، یا این که پیش بینی را که زاغ بعدی ای را که مشاهده می کنیم سیاه خواهد بود .اما نمی توانیم از داده هایی که داریم با قطعیت این پیش بینی را استنتاج کنیم ممکن است تجربه ای شبیه نخستین سیاحان استرالیا پیدا کنیم وزاغ بعدی ای را که مشاهده می کنیم اصلا سیاه نباشد بهمین ترتیب نمی توانیم بیقین استنتاج کنیم که تمام زاغها سیاهند هیوم استدلال کرد که به این ترتیب استنتاجات علمی نمی توانند شبیه قیاس منطقی باشند .نظریه منطق جدید هم نتیجه را تایید می کند.
این وضعیت توضیح می دهد که چرا واژه "استقرا" مطرح شده است .چون پیش بینی ها و قوانین را نمی توان با قیاس یا استنتاج قیاسی از داده ها بدست آورد ادعا شده که آنها را می توان با استقرا یا استنتاج استقرایی از داده ها بدست آورد.
برتراند راسل می گوید بیشترین امیدی که می توان داشت این است که هرچه چیزهایی بیشتر با هم دیده شوند احتمال اینکه بار دیگر هم با هم دیده شوند بیشتر می شود و این که اگر کثرت این با هم بودن به قدر کافی زیاد باشد، آن احتمال قریب به یقین خواهد بود .این احتمال هیچ گاه کاملا به یقین نمی رسد ، زیرا می دانیم که به رغم تکرار زیاد، گاهی نهایتا نتیجه ای غیر منتظره در کمین است بنابراین احتمال کل آن چیزی است که باید در پی اش باشیم.
حال راسل به نظر ایجابی خویش می پردازد که می توان استنتاجات استقرایی را با توسل به آنچه که او اصل استقرا می خواند موجه ساخت . تقریر راسل از این اصل چنین است:
اصلی را که در حال بررسی اش هستیم، می توان اصل استقرا نامید و دو قسمتش را می توان چنین بیان کرد:
1- وقتی چیزی از نوع الف، با چیزی از نوع ب همراه بود، وهیچ گاه از چیزی از نوع ب جدا نبوده، هر چه تعداد مواردی که الف وب همراه بوده اند بیشتر باشد احتمال اینکه در مورد جدیدی که می دانیم یکی از آنها حاضر است ،با هم باشند بیشتر است.
2- در شرایط مشابه، تعداد کافی موارد همراهی،احتمال همراهی جدید را قریب به یقین می سازد وبی هیچ محدودیتی آن را به یقین نزدیکتر می کند.
ادعایی که راسل امیدوار بود اثباتش کند این بود که می توان ریاضیات را به منطق تحویل کرد، دیدی که به منطق گرایی مرسوم است . اگر منطق گرایی درست باشد حقایق ریاضی اساسا با این حقیقت که هر مجردی غیر متاهل است از یک جنس خواهد بود .
بنابر این ما مستقل از تجربه به صدق حقایق ریاضی پی می بریم اما این امر تنها به این دلیل است که حقایق ریاضی حقایقی ذاتا تهی هستند وصرفا قراردادی زبانی اند نه بیاناتی درباره جهان .این رویکرد به روایت جدیدی از تجربه گرایی می انجامد که می توان آن را تجربه گرای منطقی خواند .
معرفت به دو نوع تقسیم می شود:
نوع اول علم به حقایق منطقی است این معرفت حقیقتا مستقل از تجربه است اما صرفا تشکیل شده است از حقایق تهی که بنا بر تعریف صادقند که معرفت ریاضی از این نوع است .
نوع دوم مشتمل بر تمام معارف واقعا مربوط به عالم که مبتنی بر تجربه هستند.
اما یک عده فلاسفه علم جوان در کمبریج تحقیقات در احتمالات و استقرا را ادامه دادند وتمام این متفکران رویکردی را به مساله بر گرفتند که به بیز گرایی (Bayesianism)موسوم است .
بیز گرایی نامی است که به افتخار ریاضی دان انگلیسی تامس بیز(1702-1791) نهاده شده که مقاله مهمش در باب نظریه احتمالات پس از مرگش در سال 1936 منتشر شد دوست او ریچارد پرایس (1723-1791) مقاله اش را به انجمن سلطنتی داد پرایس مقدمهای در معرفی مقاله نوشت وبر آن ضمیمه ای افزود چون اینها الحاقات مهمی هستند می توان به حق مقاله را کاری مشترک دانست وشاید می بایست پرایس را بهمراه بیز،بنیان گذار رویکرد بیزی دانست.
پرایس به شدت تحت تاثیر بحثهای هیوم راجع به استقرا بود چنان که پیشتر توضیح داده شد هیوم استدلال می کرد که کلی هایی نظیر "تمام زاغها سیاهند" یا پیش بینی نظیر "اولین زاغی که پس از این مشاهده شود ساه خواهد بود " را نمی توان با قیاس از مشاهده هر تعداد زاغ سیاه هر چقدر هم زیاد که باشد بدست آورد .حتی اگر هزاران هزار زاغ سیاه مشاهده شده باشند ممکن است از قضا زاغ بعدی ای که می بینیم رنگی دیگری داشته باشد.
پرایس فکر می کرد که محاسبات احتمالی بیز را می توان برای حل مسائلی که هیوم مطرح ساخته بود به کار برد.اندیشه پرایس بسیار ساده است :
شواهد مشاهده ای هیچ گاه نمی توانند یک پیش بینی یا یک کلی را یقینی سازند اما ممکن است یکی یا هر دوی آن را محتمل سازند در واقع ما می توانیم به کمک نظریه ریاضی احتمالات احتمال یک پیش بینی یا یک کلی را با توجه به شواحد حساب کنیم مثلا حساب کنیم که مریضی که علائم خاصی دارد چقدر احتمال دارد بیماری خاصی داشته باشد مکتب بیز راههایی را ابداع کرد تا بتوان این گونه محاسبات را انجام داد برای اینکار از به اصطلاح قضیه بیز استفاده می شود .مخالفان بیز گرایی منکر اعتبار قضیه بیز نیستند که نتیجه ای است از نظریه استاندارد ریاضی در زمینه احتمالات آنچه ایشان زیر سوال می برند درستی استفاده بیز گرایان از این قضیه است.
بیز گرایان اصرار دارند که باید برای محاسبه احتمال تعمیمها یا پیش بینی ها براساس شواهد از نظریه ریاضی احتمالات استفاده کرد.
نقد پوپر بر استقرا گرایی:
استقرا گرا فکر می کند که در علم، ابتدا مشاهدات یا داده ها گرداوری می شوند وسپس قوانین و پیش بینی ها با استقرا از این داده ها استنتاج می شوند پوپر علیه این نظر احتجاج می کند به این صورت که نمی شود بدون پس زمینه نظری مشاهده ای صورت داد او استدلال را چنین بیان می کند :
این عقیده که علم از مشاهده به نظریه سیر می کند هنوز چنان شایع ومستحکم است که انکار مرا در این باره غالبا به دیده تردید می نگرند حتی کسانی گمان کرده اند که من صادقانه سخن نمی گویم و منکر چیزی هستم که هیچ خردمندی نمی تواند در آن تردیدی کند
اما در واقع این عقیده که می شود تنها با مشاهده صرف بدون هیچ چیزی از جنس نظریه آغاز کرد نامعقول است داستان آن مردی که زندگی خویش را وقف علوم طبیعی کرد مثال خوبی است او هر چه دید نوشت و مجموعه مشاهدات خویش را وقف انجمن سلطنتی کرد تا برای استقرا از آنها بعنوان شواهد تجربی استفاده شود این داستان باید نشان دهد که جمع کردن سوسک شاید سودمند باشد اما جمع کردن مشاهده چنین نیست .
استدلال دوم پوپر به اصل استقرا باز می گردد برخی استقرا گرایان فکر می کنند استنتاجات استقرایی آنها با اصل استقرا موجه می شود اما خود اصل استقرا چگونه موجه می شود؟
اگر بخواهیم آن را با تجربه واستقرا موجه کنیم دچار دور می شویم چون هر استقرایی بر اساس تجربه،متکی است بر اصل استقرا شاید برای پرهیز از این دور باطل بخواهیم اصل اساسی استفرا را با اصل استقرا درجه بالاتری توجیه کنیم اما خود این اصل درجه بالاتر باید بااصل باز هم درجه بالاتری توجیه شود وهلم وجرا" بنابراین اگر بخواهیم که اصل اساسی استقرا را با استقرا مبتنی بر تجربه توجیه کنیم یا به دور باطل می افتیم یا به تسلسل امکان دیگر این است که این اصل را مستقل از تجربه یا بصورت پیشین توجیه کنیم اما به نظر می رسد که این کار شبیه توسل به ایمان کورکورانه است.
نظریه حدس ها وابطال های پوپر:
هیوم خاطر نشان کرد که هیچ گاه نمی توانیم از مشاهدات ومنطق قیاسی صدق حکم کلی را استنتاج کنیم .بنابراین هر چقدر هم که قوی سفید ببینیم هیچ گاه نمی توانیم صدق این را که تمام قوها سفیدند را استنتاج کنیم.
لیکن پوپر اظهار داشت که هر چند مشاهدات و منطق قیاسی نمی توانند صدق یک حکم کلی علمی را اثبات کنند ولی می توانند کذبش را اثبات کنند(یا ابطالش کنند) بنابر این از این مشاهده که "این یک قوی سیاه است " با منطق قیاسی می توانیم کذب این حکم کلی را که "همه قوها سفیدند" اثباط کنیم به تعبیر دیگر ما می توانیم یک حکم کلی علمی را ابطال کنیم پوپر به این حالت، عدم تقارن میان ابطال واثبات می گوید.
این امر پوپر را به توضیح روش علمی بر مبنای حدس ها وابطالها یا ابطال گرایی سوق می دهد .
علم بر خلاف آنچه استقرا گرایان ادعا می کنند از مشاهده آغاز نمی شود بلکه با حدس آغاز می شود.پس از آن دانشمندان می کوشند با نقادی و آزمون(آزمایش ومشاهده) حدسهایشان را ابطال کنند.
حدسی که در برابر تعدادی آزمون سخت تاب آورده باشد موقتا پذیرفته می شود اما تنها موقتا اما هیچ گاه نمی توانیم به یک نظریه،قانون یا تعمیم علمی معرفت یقینی پیدا کنیم چرا که ممکن است نظریه مورد نظر در همان آزمون یا مشاهد ه بعدی در هم بشکند (همچون مورد کشف قوهای سیاه در استرالیا) پوپر بسیار علاقمند بود که نمونه مکانیک نیوتنی را ذکر کند تا ازاین راه سرشت موقتی وحدسی معرفت علمی را نشان دهد.
نظریه نیوتن از زمان انتشارش در1687 تا 1900 همخوانی خارق العاده ای با مشاهدات و آزمایشها داشت با وجود این بین سالهای 1900 تا 1920 معلوم شد که این نظریه از بعضی جهات درست نیست وبا استفاده از مکانیک نسبیتس اصلاحاتی در آن بعمل آمد.
پوپر مطلب خود را چنین بیان می دارد:
کا ر دانشمندان مشتمل است بر پیش نهادن و آزمودن نظریات ،به نظر من مرحله اول مرحله تصور یا ابداع نظریه،نه به تحلیل منطقی نیاز دارد ونه جایی برای تحلیل منطقی دارد و کشف همیشه شامل عنصری غیر عقلانی وخلاق است بنابراین هر کشفی مشتمل بر "عاملی غیر عقلانی" یا به تعبیر برگسون "شهودی خلاق" است .بنابراین چیزی بنام منطق اکتشاف علمی نداریم فقط منطق آزمون علمی داریم.
خلاصه اینکه معرفت می تواند رشد کند و علم می تواندیشرفت کند تنها به جهت اینکه ما می توانیم از اشتباهاتمان درس بگیریم . راه پیشرفت معرفت وبه ویژه معرفت علمی متکی است به پیشدستی های ناموجه (و موجه ناشدنی) گمانها راه حلهای موقتی برای مسائلمان وحدس ها .نقادی یعنی تلاشی برای ابطال که مشتمل بر آزمونهای نقدی سخت ،این حدس ها را مهار می کند ممکن است که آن حدس ها از این آزمونها جان بدر برند اما هیچ گاه نمی شود آنها را توجیه ایجابی کرد یعنی نه می شود اثبات کرد که یقینا" صادقند ونه حتی این که "محتمل" اند (بمعنای حساب احتمالات)
استدلال سوم پوپر این است که حدس های علمی را هیچ گاه نمی توان بصورت ایجابی موجه کرد .
نظریه ای را در نظر بگیرید (مثلا T) که دانشمندی (مثلا" دکتر E) آن را در زمان t1 پیشنهاد کرده است اجازه دهید فرض کنیم که در t1 واقعا" هیچ شاهدی به نفع T وجود نارد بنابراین می توان آن را یک حدس به شمار آورد اما در فاصله زمانی t1وt2 دکتر e ودیگران نشان می دهند که Tمی تواند داده های مشاهده ای بسیاری را تبیین کند علاوه بر این آزمون های تجربی بساری در مورد T انجام شد که T تا t2 از پس تمام آنها بر آمده است اینک قالب افراد با اطمینان خواهند گفت در حالی که در t1 هیچ شاهدی به نفع T وجود نداشت شواهدی که تا t2 به نفع آن فراهم آمده است قویا آن را تایید می کنند وپس از این موجه خواهد بود که هر صاحب فنی T را مبنای کاربردی عملی قرار دهد اما به نظر می رسد که پوپر در رای سوم خود بر آن است که T در t2 همان قدر ناموجه است که در t1 در واقع نظریه ای شبیه T را نمی توان موجه کرد زیرا چنین نظریاتی (پیشدستیایی) ذاتا" موجه ناشدنی اند.
بطور خلاصه رای سوم پوپر کاملا بر خلاف عقل سلیم است.
حال می خواهیم برخی پیشرفت های مشهور علمی را در نظر بگیریم که در نظر اول با مدل استقرایی بسیار همخوانتر به نظر می رسند تا مدل ابطال گرایانه پوپرآنگاه می توانیم ملاحظه کنیم که آیا می شود بر اساس مدل حدس ها وابطالها این پیشرفتهای علمی را توضیح داد .
نخستین نمونه کشف پنی سیلین ازجانب الکساندر فلمینگ است او یک ظرف کشت را مشاهده کرد که تصادفا با قارچی آلوده شده بود فلمینگ نتیجه گرفت که آن قارچ ماده ای ساخته که باکتری هایی را که در ظرف کشت رشد کرده بودند نابود کرده است و بنابراین شاید این ماده آنتی بیوتیک خوبی برای درمان عفونتهای باکتریایی باشد در این جا مشاهده یقینا" قبل از نظریه بوده وفلمینگ از مشاهده اش استنتاجی استقرایی کرده است.
نمونه دوم شیمی دانانی که برای آن شرکت کار می کردند واقعا" صدها ماده مرکب شیمیایی را آزمودند تا این که بالاخره وتا حدی تصادفا" به ماده ای دست یافتند که موشهایی را که با استرپتوککهای همولیتیک آلوده شده بودند درمان می کرد واقعا" به نظر می رسد که این نمونه با مدل بیکنی همخوانی دارد که مشاهدات دقیق بسیاری نهایتا" رازی با فایده عظیم را فاش می کند بنابراین این سه نمونه در نظر اول بسیار مناسبتر با مدل استقرا گرایانه به نظر می آیند تا با مدل ابطال گرایانه.
حال اجازه دهید که رابطه این واقعه مهم تاریخی را با مساله استقرا گرایی در برابر ابطال گرایی بکاویم در واقع به نظر می رسد که تحقیقات فلمینگ هم متضمن استقرا است وهم حدس ها وابطال ها فلمینگ وقتی که ظرف آلوده را می آزمود دو فرضیه به ذهنش رسید فرضیه ضعیف تر این بود که قارچ ماده ای تولید می کند که از بین برنده باکتری هاست حال آنکه فرضیه قویتر این بود که این ماده ممکن است همان ماده ضد عفونی کننده بی نقصی باشد که تحقیقات گذشته اش اورا طالب آن ساخته بود.
در این جا مشاهده یقینا" پیش از فرضیه سازی صورت گرفته بود و یقینا" نمی شد که این فرضیه ها پپش از مشاهده بوجود آمده باشند.
بطور خلاصه به نظر می رسد که در این مورد با نمونه ای از فرضیاتی روبرو هستیم که با استقرا از مشاهدات تولید شده اند وبعدا" با روش حدس ها وابطال ها بسط یافته اند آیا این بمعنی امکان نوعی تلفیق استقرا گرایی وابطال گرایی نیست؟
میچل (1989) چنین تلفیقی را پیشنهاد کرده است یعنی استقرای حدسی و چند ویژگی این فرایند را در دو فقره توصیف می کند
در واقع آشتی دادن نظریه پوپر با شکلی از استقرا دشوار نیست پوپر هیچ توضیحی نمی دهد که حدس ها ی علمی چگونه شکل می گیرند واین مساله را موضوع تحقیق روانشناسی تجربی می شمارد نه فلسفه علم بنا بر این می شود توضیح او را با این مدعا تکمیل کرد که گاهی حدس ها با استقرا از مشاهدات پدید می آیند این همان استقرای حدسی میچل خواهد بود چنانکه دیدیم این نظر خیلی خوب با جزئیات کشف پنی سیلین فلمینگ وفق می یابد
بنابراین ما می توانیم در مواردی شبیه به این از اصطلاح استقرای خلاق استفاده کنیم علاوه بر این می توانیم آن را با راه دیگر حدس زدن که می شود آن را نظریه پردازی خلاق می نامیم مقایسه کنیم در دومی حدس از راه تامل بر نظریه های پیشین پدید می آید نه از راه مشاهده
استقرای بیکنی یا ابطال گرایی مکانیکی؟
شیمیدان صنعتی آی.جی .فاربن هر ماده جدیدی را که تولید می کردند، حدس می زدند که شاید آن ماده توانایی درمان یک یا چند عفونت باکتریایی را داشته باشد سپس با دادن آن ماده به حیوانات مبتلا به بیماری عفونی و مشاهده این که آیا بهبودی صورت گرفته یا خیر آن را می آزمودند تقریبا" در تمام مواد تولید شده این حدس ابطال شد اما بالاخره ماده ای پدید آمد که حدس مذکور در باره اش تایید شد بنابراین در این نمونه برای حدس زدن هیچ از قوه تخیل یا خلاقیت علمی استفاده نشدبلکه با انجام مستمر رویه ای معمولی حدس هایی زده شد در نتیجه می توان به شکلی منصفانه این روند را مکانیکی خواند اما آیا می توان آنرا استقرا نامید ؟ بنظر می رسد که پاسخ منفی است هیچ جا هیچ حدسی از مشاهدات استنتاج نشده بود حدس ها با انجام رویه ای عادی پدید آمدند وبعد تحت آزمون تجربی قرار گرفتند .همانند مدل پوپر مشاهدات پس از حدس می آمدند بنابراین این رویه را نویسنده ابطال گرایی مکانیکی نامید نه استقرای مکانیکی
هوش مصنوعی واحیای استقرا گرایی:
در سالهای اخیر،شاخه ای از هوش مصنوعی پدید آمده که فراگیری دستگاه نام دارد.آنها که در زمینه فراگیری دستگاه تحقیق می کنند می کوشند برنامه هایی بنویسند که کامپیوتر را قادر می سازد تا وقتی داده هایی به آن داده شده است قانون یا قوانینی را بیرون دهد که این داده ها با آن بخوانند به تعبیر دیگرفراگیری دستگاه می کوشد تا استقرای بیکنی را در کامپیوتر عملی سازدبرخی از آنها که در این زمینه کار می کنند حتی مدعی توفیقات عظیم شده اند لانگلی،سایمن،برادشا وزیتکو می نویسند "ما برنامه کامپیوتری بیکن1 را تشریح خواهیم کرد که همچنان اسمش دلالت می کند نظامی است که می تواند با استقرا از یک سلسله داده ها کشفیات علمی کند وآنها این فهرست از قوانین علمی ای را که بیکن 1کشف کرده است ارائه می دهند :قانون بویل،قانون سوم کپلر،قانون گالیله،و قانون اهم لذا چنین بنظر می رسد که گویی استقرای بیکنی به حقیقت پیوسته است مع ذالک باید ادعا هایی را که در این زمینه شده (نظیر ادعا های بسیار دیگری در حوزه هوش مصنوعی ) با دیده تردید نگریست آخر بیکن 1 تنها به کشف قوانینی توفیق یافته که برای نویسندگان برنامه از پیش معلوم بوده اند
البته مساله این است که در اصل به کامپیوتر گفته شده بود که کدام دو متغیر(2و1) را به هم مرتبط سازد وشکل کلی قانونی را که باید به دنبالش بگردد چگونه است ،بخش دشوار کشف کپلر یافتن اطلاعات داده شده بود وبیکن 1 اصلا این کار را نکرد .
وقتی که اطلاعات (1)و (2) داده شوند مساله تبدیل می شود به تخمین دو پارامتر از طریق داده ها
بیکن 1 در برداشتن این گام موفق بود اما این ساده ترین گام بود گذشته از این اگر برنامه ای کامپیوتری چند پارامتر معدود را در مدل خاصی تخمین بزند شاهکار نکرده است.
می توان از این نمونه فرضی دید که ضرورتا میان خلاقیت انسانی وریکردهای کامپیوتری مباینتی وجود ندارد بر عکس خلاقیت انسانی منبعی عالی است برای ایجاد دستگاههای بهتر هوش مصنوعی،از آن بهره برد.
ماهیت مشاهده:
اجازه دهید گزاره ای را که نتیجه یک مشاهده یا آزمایش را بدست می دهد گزلره مشاهده ای بنامیم
آشکار است که گزاره های مشاهده ای نقشی اساسی در علم ایفا می کنند و بنابراین باید ماهیتشان را بکاویم وببینیم چه موقع وچگونه دانشمندان موجهند آنها را بپذیرند .
یک نظر در باره گزاره های مشاهده ای این است که آنها در مورد ارتسامات حسی یا داده های حسی ناظر خاصی هستند .بنابراین گزاره های مشاهده ای چیزی شبیه این خواهد بود "قهوه ای.اینجا.الان"
و گزاره های "من داده حسی بصری یک میز را دارم " و"احساس گرما وجود دارد" را می توان
روانشناسی گرایی نامید در حالیکه حلقه وین، احتمالا تحت تاثیر ماخ وراسل در دهه 1920 اساسا از روانشناسی گرایی وپدیدار گرایی دفاع می کرد در حدود 1930 تحت تاثیر نویرات تغییری در نظرشان رخ داد نظر نویرات این بود که گزاره های مشاهده ای نباید راجع به داده های حسی،یا ارتسامات حسی باشند بلکه باید راجع به اشیای فیزیکی باشند.
بنابراین گزاره مشاهده ای به جای آن که به داده حسی بصری یا احساس گرما دلالت کند به میز قهوه ای یا آتش ذغال دلالت می کند این دیذد را فیزیک گرایی خوانده اند.
اصطلاح جملات پروتکل را نویرات برای "گزاره های مشاهده ای" مطرح کرد .کارناپ بر این اساس مقاله اش را با تمیز میان زبان پروتکل وزبان سیستم آغاز می کند "برای تحلیل های معرفتت شناختی دو چیز از اهمیت درجه اولی برخوردارند زبان پروتکل که جملات پروتکل بدوی (جملاتی راجع به داده های بی واسطه )فرد خاصی در آن تقریر می شود وزبان سیستم که در آن جملات سیستم علم تقریر می شوند .
کارناپ براساس این تمایز تز فیزیک گرایی را چنین صورت بندی می کند :
برای هر جمله در زبان سیستم جمله ای متناظر با آن در زبان فیزیکی وجود دارد بطوری که هر دو جمله قابل ترجمه به همند بنابراین انواع زبانهای پروتکل زیر زبانهای زبان فیزیکی می شوند زبان فیزیکی جهان شمول و بین الاذهانی است این تز فیزیک گرایی است.
اگر زبان فیزیکی بر این اساس که جهان شمول است به منزله زبان سیستم علم برگزیده می شد تمام علوم می شدند فیزیک مابعداطبیعه هم بی معنی دانسته ودور ریخته می شد.
در مورد این ادعا که گزاره های مربوط به اجسام فیزیکی بین الاذهانی اند باید بیندیشیم این واقعا اصل مطلب است .سیر استدلال از این قرار است :
ابتدا اجازه دهید جملات پروتکل علومی نظیر فیزیک یا شیمی را در نظر بگیریم چنین علومی را کسانی که دست اندر کار جامعه علمی هستند پیش می برند حال دانشمند الف مشاهده یا آزمایش خاصی را انجام می دهد اما برای آنکه جامعه علمی نتیجه حاصل را بپذیرد مهم است که دانشمند دیگری ب بتواند آن نتایج را وارسی کند اگر پروتکل الف راجع به اجسام فیزیکی باشد ب علی الاصول می تواند آن را وارسی کند و بنابراین پروتکل الف بین الاذهانی می شود اما اگر پروتکل الف راجع به احساسهای شخصی الف باشد ب علی الاصول نمی تواند پروتکل الف را وارسی کند کارناپ پا را ازاین هم فراتر می گذارد و ادعا می کند که پروتکل الف در این شرایط برای ب بیمعنی است دلیل او برای صدق دانستن فیزیک گرایی حتی در مورد روانشناسی همین است .
اینک اجازه بدهید ببینیم او چگونه تز فیزیک گرایی را در مورد روانشناسی بیان می کند .
کارناپ مثال جمله p1 :"آقای الف هیجان زده است " را در نظر می گیرد وسپس می گوید:
P1 همان محتوای p2 را دارد که می گوید ساختار فیزیکی بدن آقای الف (بویژه دستگاه مرکزی او)حالت خاصی دارد که مشخص می شود با ضربان قلب تند ،تنفس سریع(که با تحریکات خاصی حتی کندتر و سریعتر هم می شوند )پاسخهای پر حرارت و از دید واقعی ناخرسند کننده به سوالات ،حرکات سراسیمه در اثر کاربرد تحریکات خاص وغیره
اما چرا مجبوریم که جمله p1"آقای الف اکنون هیجان زده است " را چنین تفسیر کنیم؟
آیا معقولتر نیست که بگوییم p1 به حالت روانی درونی آقای الف اشاره دارد؟
کارناپ استدلال می کند که خیر زیرا در آن صورت تنها آقای الف می تواند p1 را بیازماید نه کس دیگری مثل ب .
فرض کارناپ آن است که جمله p1 برای ب تنها زمانی معنی دار است که ب بتواند آن را بیازماید بنابراین بر اساس تفسیر روانشناسی گرایی p1 به جز برای آقای الف برای دیگران بی معنی است اما این نامعقول است چون آشکار است که p1 غیر از آقای الف برای سایر افراد هم معنی دار است ولذا کارناپ نتیجه می گیرد که p1 را باید فیزیک گرایانه تفسیر کرد نه روانشناسی گرایانه حتی وقتی آقای الف می گوید " من اکنون هیجان زده ام " باز هم همین قضیه صادق است .
کارناپ چنین می گوید :فرض کنید روانشناس الف جمله p2 "من هیجان زده هستم " را در پروتکلش می نویسد آن نظر که می گوید نمی شود جملات پروتکل را تفسیر فیزیکی کرد بلکه بالعکس این جملات به چیزی غیر فیزیکی (به چیزی روانی به محتوای تجربه یا داده های آگاهی و...) دلالت دارند مستقیما به این نتیجه می انجامد که هر جمله پروتکل تنها برای گوینده اش معنی دار است اگر نشود جمله پروتکل p2 الف را تفسیر فیزیکی کرد ب نمی تواند آن را بیازماید و بنابراین برای ب بی معنی خواهد بود.
کارناپ در باره این که کودکان چگونه زبان می آموزند .او مثال مادری را می آورد که کودکش را در حالت جسمانی خسته می بیند او کودک را در رختخواب می گذارد و می گوید "حالا خوشحالی که در رختخوابی " بعدا" وقتی که بچه خسته است ودر رختخواب گذاشته می شود می گوید "حالا خوشحالم که در رختخوابم " تعبیری که او برای توصیف حالت جسمانی اش فرا گرفته است
این استدلال کارناپ به نظر نویسنده قاطع نیست هنوز می توان ادعا کرد که جملاتی نظیر "خوشحالم" یا "آقای الف هیجان زده است " به حالات نفسانی اش اشاره دارند ودر عین حال باید بپذیریم که نمی توانیم با زبان جمعی به چنین حالاتی اشاره کنیم مگر انکه این حالات به رفتارهاو حالات جسمانی ای مرتبط باشند که قابل مشاهده جمعی اند .
نظر نویرات در مورد گزاره های مشاهد ه ای:
برای آن که جمله پوتکل کامل باشد اساسی است که نام شخصی در آن بیاید "حالا لذت " یا " حالا دایره قرمز" یا " رنگ قرمزی بر روی میز " جملات پروتکل کاملی نیستند . برای آن که اینها به جملات پروتکل بدل شوند دست کم باید چنین باشند "اتو حالا لذت" یا اتو حالا دایره قرمز می بیند" یا اتو حالا رنگ قرمز بر روی میز می بیند".
به نظر نویرات جملات پروتکل اصلاح پذیرند و امکان دور افکندنشان وجود دارد .موضع نویرات در این جا با دید روان شناسی گرایانه اول او بسیار متفاوت است .بر اساس روانشناسی گرایی جمله پروتکل بیانگر تجربه بی واسطه ناظر است .بنابر این تجربه بی واسطه ناظر ،آنرا کاملا اثبات می کند در نتیجه جملات پروتکل مبنای مستحکم واصلاح ناپذیری هستند که می توان علم را بر روی آنها بنا کرد وقتی که فرد رو به فیزیک گرایی می آورد دیگر این معنا نمی تواند درست باشد پروتکل اتو می تواند این باشد که میزی در اتاق است اما با وجود این ممکن است که به خاطر این که اتو دروغ می گوید یا دچار توهم است میزی در اتاق نباشد .جامعه علمی ممکن است که در ابتدا پروتکل او را بپذیرد و بعدا" ردش کند .
انتقادات پوپر از نویرات:
نظر نویرات که جملات پروتکل نقص ناپذیر نیستند نمایانگر پیشرفتی قابل توجه است اما سوای این که او به جای احساسات از گزاره های حاکی از احساسات استفاده می کند واین هم صرفا" استفاده از وجه صوری بیان است تنها پیشرفت او نسبت به نظریه فریز(که معرفت حسی را بی واسطه می داند )همین نقص پذیر دانستن جمله های پروتکل است این البته گامی است در جهت درست ولی چون گامی دیگر بدنبالش نیاید راه به مقصدی نخواهد برد ما نیازمند مجموعه قواعدی هستیم تا حذف کردن یا قبول کردن جمله های پروتکل بی ملاک نباشد نیرات چنین قواعدی را بدست نمی دهد و ناخواسته تجربه گرایی را به اضمحلال می کشاند زیرا بدون چنین قواعدی دیگر فرقی میان گزاره های تجربی وغیر تجربی نخواهد ماند اگر کسی مجاز باشد (که به نظر نویرات چنین است ) تا هر جمله پروتکل درد سر آفرین را حذف کند دیگر همه نظامها دفاع پذیر خواهند شد.
به نظر نویسنده پوپر درست می گوید واقعا برای کاستن از بی ملاکی "حذف کردن" یا "قبول" جملات پروتکل قواعدی لازم هستند.
اجازه دهید که برای ارزیابی این اختلاف جالب توجه میان نویرات وپوپر قراردادهایی را در باره چند اصطلاح مطرح سازیم من اصطلاح گزاره پروتکل یا پروتکل نویرات را برای گزاره ای بکار خواهم برد که در آن ناظر به تصریح ذکر شده است بنابر این یک پروتکل نمونه چنین خواهد بود :"آقای الف در چنین وچنان آزمایشگاهی در چنین وچنان زمانی مشاهده کرد که s"
از اصطلاح گزاره مشاهده ای انحصارا" در مورد گزاره هایی استفاده خواهیم کرد که نتیجه مشاهده یا آزمایشی را بدون هیچ گونه اشاره ای به ناظر گزارش می کنند مثلا" گزاره پوپر "این میز اینجا سفید است " هر چند گاهی از تعبیر گزاره های مشاهده ای غیر شخصی استفاده خواهیم کرد تا تاکید کنیم که گزاره ،به هیچ وجهی به شخص ناظر اشاره نمی کند سوالی که در برابر ما قرار دارد این است که بعنوان گزاره های پایه علم پروتکل ها ترجیح دارند یا یا گزاره های مشاهده ای غیر شخصی ؟
نویرات به نفع پروتکل ها استدلال می کند وپوپر بنفع گزاره های پایه هر چند که پوپر در جایی نظرش را تعدیل می کند .احتجاج خواهیم کرد که برای علم هر دو گونه گزاره لازمند اما نقش آنها تا حدی متفاوتند .
خلاصه من با پذیرفتن حدی از روان شناسی گرایی و دادن نقش مهمی به پروتکل ها در کنار گزاره های مشاهده ای غیر شخصی از پوپر فاصله گرفتم که این کار را به جهت تحقق قصد اصلی روان شناسی گرایی یعنی فراهم آوردن مبنای تجربی اصلاح ناپذیر برای علم نکردم .احتمال زیادی دارد که دانشمند منفرد تجارب حسی خود را غلط تفسیر کند ودر نتیجه پروتکلهای اشتباه بیان کند در واقع گزاره های مشاهده ای غیر شخصی که هیات دانشمندان پذیرفته اند غالبا یقینی تر از پروتکلهایی است که آن گزاره بر آنها مبتنی است وگاهی پروتکل منفردی در پرتو گزاره مشاهده ای پذیرفته شده ای تصحیح می شود مثلا فرض کنید که پنج دانشمند آقای الف وخانم ب و...،دکتر ج مستقل از هم آزمایش مشابهی انجام داده اند وبه نتیجه دقیقا یکسانی رسیده اند که بصورت گزاره S بیان شده است جامعه علمی پنج پروتکل آنها :"آقای الف دید که s"،"خانم ب دید که S " و... را جمع می کند وگزاره مشاهده ای غیر شخصی s حاصل از ان را می پذیرد s به سبب همگرایی تجارب مستقل از هم بسیار یقینی تر تک تک پروتکل هایی است که خودش بر آنها مبتنی است با ز فرض کنید که دانشمند ششمی آقای چ هم همان آزمایش را انجام داده است و به نتیجه ای متفاوت از از s رسیده است او در پرتو پذیرفته بودن s ممکن است دوباره آزمایشش را تکرار کند تا ببیند آیا مرتکب خطایی شده است یا نه به احتمال زیاد در آنچه انجام داده به خطایی بر خواهد خورد وبا تکرار آزمایش بصورت صحیح مثل دیگران به s خواهد رسید.
اما باز ممکن است جریان امور برعکس باشد ممکن است آقای چ کشف کند که دیگران تنها به جهت غفلت از انجام کار احتیاطی مهمی ،به s دست یافته اند ممکن است او آنها را متقاعد سازد تا آزمایشهای خویش را با توجه به این تعدیل تکرار کنند ونتیجه این شود که همگان بپذیرند که گزاره "s آقای چ درست است نه گزاره قبلی s. بنابراین من با پوپر موافقم که تمام گزاره های مشاهده ای اصلاح پذیرند .
آیا مشاهده نظریه بار است؟
نظر دوئم درباره این که تمام مشاهدات در فیزیک نظزیه بارند:
آزمایش در فیزیک صرفا" مشاهده یک پدیدار نیست علاوه برآن تفسیر نظری این پدیدار هم هست.
و تنها تفسیر نظری پدید ه است که استفاده از ابزارها را میسر می سازد.دوئم بحث خود را منحصر به فیزیک می کند اما تحلیل او مبنی بر این که مشاهده نظره بار است بهمان صورت که در فیزیک صادق است در دیگر علوم هم صدق می کند
بنظر می رسد به دور چیزهایی که از ورای ذره بین دیده می شوند حلقه های رنگهای رنگین کمان وجود دارد آیا نظریه تجزیه نور نیست که به ما می آموزد این رنگها را مخلوق آن ابزار بدانیم و وقتی شی مورد مشاهده مان را توصیف می کنیم به آنها بی اعتنا باشیم ؟ و این نکته چقدر مهمتر می شود آنگاه که دیگر پای ذره بین ساده در کار نیست بلکه از میکروسکوپی قوی استفاده می شود.
مع ذالک این اولین بار است که مجال به میان آوردن سخنی در مورد ابزارها را یافته ایم این تا حدی عجیب است زیرا در علم جدید تقریبا" تمام مشاهدات با کمک ابزارها انجام می شوند ام اتکای امروزی ما به ابزار به هیچ وجه خصوصیت همیشگی علم نبوده است.
ملاحظه ای دیگر در مورد استفاده از ابزار به نقد فیزیک گرایی نویرات وکارناپ متاخر می انجامد .به خاطر دارید که نظر فیزیک گرایی این بود که گزاره های مشاهده ای راجع به اجسام فیزیکی هستند اگر منظور از "جسم فیزیکی" اجسام بزرگی مثل میز یا صندلی باشد فیزیک گرایی یقینا" خطا ست گزاره های مشاهده ای ممکن است راجع به ذرات آنچنان کوچکی باشند که به چشم غیر مسلح نمی آیند.
اصل نویرات دو جزء (الف)و (ب) است که می توان بصورت زیر اشاره کرد :
الف: ما برای آنکه بتوانیم هر گزاره علمی را بیازماییم مجبوریم که فعلا" گزاره های علمی دیگری را فرض کنیم (این در آن مقایسه مطابق است با این واقعیت که تنها به شرطی می توان یک تخته از کشتس را برداشت که دست به تخته های دیگر کشتی نزنیم چرا که کشتی غرق می شود)
ب: ولیکن هیچ گزاره علمی نیست که نشود آن را آزمود و احیانا" در نتیجه آزمون کنارش گذاشت (این در آن تشبیه مطابق است با این واقعیت که هر تخته از کشتی را می توان برداشت و وارسی کرد که آیا پوسیده است یا نه چرا که اگر کل کشتی اوراق بشود در دریا غرق خواهد شد.)
به سادگی می توان دید که (الف)و (ب) از این نظر که تمام مشاهدات نظریه بارند نتیجه می شوند نتیجه می شوند .در مورد (الف) فرضکنید که گزاره علمی s را می آزماییم بزای این امر مجبوریم که لااقل آن را با یک گزاره مشاهده ای مانند o مقایسه کنیم و برای پذیرش o نیازمند پذرش گروهی از نظریات(مثل G’) هستیم که o "پر بار" از آنهاست بنابر این برای آزمون S نیازمند پذیرش گزاره های علمی G’ هستیم در مورد (ب) از این رای که تمام مشاهدات نظریه بارند نتیجه می شود که هیچ گزاره مشاهده ای مثل o اصلاح ناپذیر نیست چون همیشه این احتمال وجود دارد که نفسیر نظری متضمن در o زیر سوال برود بعلاوه چنین زیر سوال رفتنی همیشه می توان به آزمون o بینجامد بنابراین هر گزاره مشاهده ای را می توان آزمود و احیانا" کنار گذاشت صدق این معنی در مورد گزاره های غیر مشاهده ای علم با وضوح بیشتری آشکار می شود لذا (ب) نتیجه می شود.
بنابراین تا اینجا بنفع نظر دوئم استدلال شده است که تمام مشاهدات فیزیک نظریه بارند ولی در جایی دوئم مرتکب خطا شده است .او استدلال می کند که نظر او در مورد گزاره های مشاهده ای زندگی روزمره صدق نمی کند در صورتی که در این جا دو یافته روانشناسی تجربی را ارائه خواهیم کرد که حکایت از آن دارد که گزاره های مشاهده ای روزمره همچون گزاره های مشاهده ای علم نظریه بارند وتنها تفوت این است که نظریاتی که در زندگی روزمره بکار می رود معمولا نا آگاهانه ،نظریات عقل عرفی هستند نه نظریات سطح بالای شاخه ای خاص از علم .
مکعب شکل 1-7 را در نظر بگیرید .می توان آن را بدو صورت مختلف تصور کرد هم می توان آن را به این صورت ببینیم که aها در جلو وb ها در عقب و هم بالعکس .
در نقاشی 2-7 نیز می توان هم بصورت مرغابی دید وهم بصورت خرگوش لذا این اشکال نامشخص دفاع قوی هستند که تمام مشاهدات نظریه بارند.
آیا مابعد الطبیعه بی معنی است ؟
دین برای نخستین بار در اروپای غربی تحت حمله شدیدی قرار گرفت که بی تردید تا حدی به جهت توهم زدایی ناشی از جنگهای دینی در قرون 16 و 17 بود بنابراین مقایسه میان علم وعقاید دینی بود که اولی را معرفت معتبری می شمردند ودر ادعای معرفت بودن دومی تردید می کردند .
هیوم در تحقیق در باب فهم بشر اظهار داشت که در کتب "الهیات یا مابعد الطبیعه مدرسی" چیزی نیست مگر سفسطه و توهم .
کانت نگرش همدلانه تری نسبت به دین داشت او دین را از علم جدا می کرد اما فکر می کرد که هر چند دین متفاوت با علم است اما هنوز تا حدی می توان موجهش کرد.
رساله ویتگنشتاین:
"غالب قضایا و وپرسشهایی که در آثار فلسفی دیده می شود کاذب نیستند بلکه بی معنی هستند بنابر این ما به پرسشهایی از این دست نمی توانیم پاسخ دهیم بلکه تنها می توانیم اثبات کنیم که بی معنی هستند .غالب قضایا وپرسشهای فلاسفه ناشی از عدم در کمان از منطق زبان خویش است و این پرسشها به همان دسته ای متعلقند که این پرسش که آیا خوبی، کمتر یا بیشتر از زیبایی عینیت دارد و تعجب آور نیست که عمیق ترین مسائل فلسفی فی الواقع اصلا" مسئله نیستند
بنابر این نزد ویتگنشتاین روش صحیح در فلسفه اثبات این معنی است که هر قضیه مابعد الطبیعی خاصی بی معنی است .
ساده ترین نوع قضیه قضیه بسیط ،می گوید که وضع خاصی وجود دارد وتمام قضایای معنی دار دیگر با این قضایای بسیط ساخته می شوند.مراد او در این جا از قضیه "قضیه معنی دار " است قضایای مابعد الطبیعی و حتی با کمال تعجب قضایای ریاضی قضایای دروغین است."
نظر حلقه وین درباره مابعد الطبیعه: حلقه وین این نظر ویتگنشتاین را که مابعد الطبیعه کاملا" بی معنی است پذیرفت
نگرش ویتگنشتاین تا حدی با نگرش کارناپ و بیشتر اعضای دیگر حلقه وین متفاوت بود شکی نیست که چنان که دیدیم ویتگنشتاین مابعد الطبیعه را بی معنی می دانست اما او گرایشات قوی دینی داشت هر چند که به هیچ دین رسمی متعلق نبود ودر رساله نظریه ای عرفانی پرورد .
نکته کلیدی در اینجاست که ویتگنشتاین در رساله ،حدود آنچه را می شود بصورت معنی داری بیان کرد مطابق با حدود آنچه که می توان اندیشید نمی داند .بر عکس چیزهایی هستند که به زبان نمی آیند اما با این وجود می توان نشان داد یا راجع به آنها فکر کرد یا این که آنها خودشان را متجلی سازند .اینها چیزهایی هستند که امر عرفانی را تشکیل می دهند چنان که خود او در مقدمه رساله می گوید :
بنابراین هدف این کتاب این است که حدی برای تفکر تعیین کند یا بهتر بگوییم حدی نه برای تفکر بلکه برای ابراز تفکرات قرار دهد زیرا برای آنکه بشود حدی برای تفکر قرار داد باید قادر باشیم در باره هر دوسوی فکر (یعنی باید بتوانیم درباره آنچه که نمی شود فکر کرد،فکر کنیم) .بنابراین تنها برای زبان می توان حد نهاد و آنچه در آن سوی حد قرار می گیرد صرفا" بی معنی است.
بنابراین ما می توانیم بمعنی حیات در تجربه ای عرفانی پی ببریم اما ما نمی توانیم این فهم را با کلمات بگنجانیم آنها خود را آشکار می سازند آنها همان امر عرفانی اند.
اگر بین آموزه های دینی و گزاره های معنی دار علمی مرز بندی روشنی ایجاد شود حالا دیگر هیچ پیشرفت علمی نمی تواند باعث بی اعتبار شدن دین شود به تعبیری به سبب بیرون رفتن آموزه های دین از قلمرو نقد علمی از دست آنها در امان می ماند.
نقد پوپر بر آرای حلقه وین درباره مابعد الطبیعه:
پوپر دو نقد اساسی در مورد نظرهای حلقه وین در باب علم و مابعدالطبیعه پیش نهاد اول ،او ملاک تحدید علم و مابعدالطبیعه را ابطال پذیری دانست نه اثبات پذیری دوم او ادعا کرد که هر چند مابعدالطبیعه متفاوت از علم است در کل معنی دار است و حتی ممکن است در برخی موارد کمک مثبتی به علم بکند.به نظر پوپر مرز میان علم و مابعدالطبیعه مرز میان با معنی و بی معنی نیست.
این نکته را می توان با در میان آوردن گزاره های وجودی تقویت کرد .گزاره های وجودی گزاره ای است که می گوید چیزی وجود دارد. این گزاره که "زاغ سفیدی هست(یا وجود دارد)" مثال ساده ای از یک گزاره وجودی است حال نکته جالب این است که وضعیت اثبات پذیری و ابطال پذیری گزاره های وجودی نظیر "زاغ سفیدی هست"دقیقا" بر عکس گزاره های کلی نظیر "تمام زاغها سیاه هستند" است .
چنان که دیدیم گزاره کلی "تمام زاغها سیاه هستند " را نمی توان با گزاره مشاهده ای اثبات کرد اما با چنین گزاره ای (یعنی گزاره ای که می گویدزاغ غیر سیاهی مشاهده شده است )می توان ابطالش کرد .
از سوی دیگر گزاره شخصی "زاغ سفیدی هست" با گزاره مشاهده ای (یعنی گزاره ای که گزارش می دهد زاغ سفیدی دیده شده است) قابل اثبات است اما با گزاره مشاهده ای قابل ابطال نیست .هر چه قدر که زاغ ببینیم و رنگ این زاغها هر چه می خواهد باشد مشاهدات ما امکان ندارد ناقض این گزاره باشد که زاغ سفیدی هست.
حلقه وین اثبات پذیری را ملاک معنی داری می دانست .پوپر بر خلاف این ابطال پذیری را بعنوان ملاک تحدید ونه معنی داری پیش می نهد در حقیقت پوپر همیشه اظهار داشته که بسیاری از گزاره های مابعدالطبیعی کاملا" معنی دارند.
رابطه مابعد الطبیعه و علم :
نظر پوپر درباره مابعدالطبیعه وعلم: پوپر معتقد است که امکان دارد نظریات،ابتدا بصورت مابعدالطبیعه بدنیا آیند .اما بتدریج به فرضیات علمی بدل شوند او این فرایند را با فرایندی مقایسه میکند که در طی آن ذرات شناور دریک مایع کم کم به قعر ظرف می روند اندیشه ها و فرضیات مختلف را می توانیم به ذراتی تشبیه کنیم که در مایعی معلقند و علم آزمون پذیر رسوب این ذرات در قعر ظرف است و ضخامت این رسوب با تعداد این لایه ها افزوده می شود.هر لایه جدید مطابق است با نظریه ای که کلی تر از نظریات زیرین است.در نتیجه این اندیشه ها با علم ارتباط می یابند.
آرای دوئم و کواین راجع به منزلت مابعدالطبیعه:
دوئم فرض میکند که نظامهای مابعدالطبیعی وجود دارند واین نظامها هر چند متمایز از علمند مع ذالک معنی دارند .تز دوئم از ملاحظات تاریخی ناشی می شود وتنها فیزیک را در بر می گیرد ومابعدالطبیعه وعلم را کاملا" از هم جدا می کند کواین از کشیدن هر خط فاصل قاطعی بین علم و مابعدالطبیعه پرهیز میکند.
کواین چنین می گوید که هر دو حکم جزمی بنیان درستی ندارند یک نتیجه کنار گذاشتن آنها این است که حدود مفروض میان مابعدالطبیعه نظر ورزانه و علم طبیعی نامتعین خواهد شد.
بنابراین نظریه مابعدالطبیعی نظریه ای است که قابل تایید با آزمایش نیست بنابراین محققا هیچ گاه نمی توان نظریه مابعدالطبیعی را با آزمایش بخوبی تایید کرد و لذا این نظریه هیچ گاه نمی تواند بدل به معرفت شود بنابراین مابعدالطبیعه معنی دار است وممکن است در برخی موارد راهنمای ارزشمندی برای دنیای علم باشد هیچ گاه نمی توانیم ادعای معرفت مابعدالطبیعی کنیم .قلمرو ما بعد الطبیعه قلمرو باوری است که منزلت معرفت را ندارد.
ابطال پذیری در پرتو تز دوئم- کواین
ابطال گرایی این نظریه است که علم از طریق حدس ها وابطال ها پیش میرود حال برای این که این نظریه کارایی داشته باشد آشکار است که حدسهایی که دانشمندان پیش می نهند باید با مشاهده و آزمایش قابل ابطال باشند یعنی ما تنها آن حدس هایی را باید علمی بدانیم که قابل ابطال و کنار گذاشتن باشد.
در واقع پوپر می گوید "من تنها نظامی را تجربی یا علمی می دانم که بشود آن را با تجربه آزمود .
گزاره های وجودی:
هم چنان که اشاره شد گزاره وجودی نظیر این که "یک زاغ سفید هست(وجود دارد)" اثباط پذیرند نه ابطال پذیر ما می توانیم با صرف مشاهده یک زاغ سفید آن ادعا را ثابت کنیم اما هیچ مجموعه متناهی از مشاهده زاغها نمی تواند این ادعا را ابطال کند
منبع:فلسفه علم در قرن بیستم نوشته دانلد گیلیس ترجمه حسن میانداری
مى توانيد انسانى را به كسب دانش رهنمون كنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن كنيد. اف پى دانسى