سیب

 

نویسنده: آرزو بلالی

مرد وارد اشپزخانه شد چند تا پلاستیک میوه از دستا نش اویزان بود. به محض اینکه    پلاستیک ها را گذاشت روی میز،سیب های داخل یکی از پلاستیک ها ولو شدن کف اشپزخانه. یکی از سیب ها  قل خورد و در فضای بین کابینت و اجاق گاز جا گرفت. مرد با بی حوصلگی به کف زمین و سیب های غلتان نگاه کرد، اما سیب زیر کابینت را ندید. دخترش ،آلما را صدازد ولی جوابی نشنید. درب یخچال را باز کرد و بطری آب خوردن را بیرون اورد با دیدن بطری خالی با غیظ دوباره آن را سرجایش گذاشت.لیوان را از شیرآب پر کرد و نوشید. همسرش وارد آشپزخانه شد،رو به مرد کرد و گفت:

- خدا را شکر بالاخره یادت اومد خونه و زندگی داری

مرد با ترشرویی جواب داد:

- استقبال تو همیشه معرکه ست

زن که انگارقبلا جواب ها را آماده کرده بود گفت:

- توقع داری جلو پات گوسفند بکشم، مردی که یک شب درمیون بیاد خونه لیاقتش همینه

شوهرش با پرخاش گفت:

- حرف مفت نزن هر کی ندونه فکر میکنه د نبال خانوم بازی بودم این زندگی وامونده خرج داره

زن با عصبانیتی آمیخته با تمسخر گفت:

- منت سر من نذار، من خودم اندازه ده تای تو درآمد دارم، پول ها ی توجای دیگه خرج میشه فکرمیکنی من خرم، اون زنیکه هرزه رو به اسم منشی آوردی شرکت ،دارو ندارت و خرجش میکنی...

- همین چرت وپرت هارو میگی که بچه ام از من بیزاره

زن که جری تر شده بود فریاد زد:

- لازم نیست من بگم ، سرتو کردی زیر برف، فکر میکنی هیچکس خبر نداره

صورت مرد از شدت خشم بر افروخته شد، با مشت روی میز کوفت :

- اصلا خوب کردم ،لیاقت تو همینه، تو زن زندگی نیستی، فقط بلدی بزک کنی و با اون رفیقای عنترت بری مهمونی های مسخره.درآمد ت رو هم به رخ من نکش. هر چی از اون آرایشگاه زپرتی دربیاری، خرج ماتیک و سرمه ات م نمی شه. من نباشم تو مردی.

مرد تند از آشپزخانه بیرون رفت.داد و فریاد زن در صدای شکستن لیوان گم شد.بعد            هق هق کنان شروع کرد به جمع کردن سیب هایی که روی زمین ولو شده بودند ولی سیب زیر کابینت را ندید.

 

*                         *                         *

ساعت یک نیمه شب بود.دختر درحال صحبت کردن با گوشی تلفن واردآشپزخانه شد :

- بعد از ظهر که من از دبیرستان اومدم مامان رفت آرایشگاه ، هنوزنیومده. بابا دیشب هم خونه نیومد، گوشی هر دوتاشون خاموشه

- ..........

- نه بابا با هم نیستند ،مثل همیشه با هم قهرند

- .........

- خوش خیالی مادربزرگ،اونا هیچوقت به فکرمن نیستند، اصلا انگار منو نمی بینند از هر دوتاشون خسته شدم

- ........

- کدوم دوست داشتن، من  حاضرم شرط ببندم الان بابا با اون منشی جدیده رفته ددر، مامان خانوم هم با شریکش، پری جون، تو مهمونی فاز می ده.بی خیال من بدبخت.

-......

-  نه من از تنهایی نمی ترسم، می خوام بخوابم. خداحافظ

روی صندلی نشست و به فکرفرو رفت.گذشت سه روز، لکه های قهوه ای – خاکستری روی تن سیب به جا گذاشته بود شاید اگر کسی به سراغ اجاق گاز میرفت می توانست از لای فضای خالی بین گاز و کابینت سیب را ببیند ،اما این اتفاق نیفتاد.

 

*                       *                            *

تنگ غروب است. زن هراسان و گریان گوشی به دست درآشپزخانه راه می رود و سعی دارد با جایی تماس بگیرد :

- الو مادر، آلما پیش شما نیومده؟

-............

- یه کاغذ چسبونده  رو یخچال، نوشته که از پیش ما می ره و دیگه برنمی گرده .این موقع شب کجا رفته ؟ حالا چیکار کنم؟

-...........

- نه، باباش خبر نداره. ذلیل شه این مردیکه که هر چی می کشم از دست اونه

-..........

- مادر تو هم وقت گیر آوردی ها، تقصیر من چیه فعلا خداحافظ

زن سرش را روی میزگذاشت و صدای گریه اش در سکوت خانه گم شد. سیب کپک زده بود و تجزیه را تجربه می کرد.

 

از چراغ قرمز تا سبز

نویسنده :رزو بلالی

ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که از محل کارش بیرون آمد .از صبح با ارباب رجوع های زیادی سر و کله زده بود و هزار تا کاغذ را دست به دست کرده و چیزی نوشته بود. احساس خستگی شدیدی وجودش را چنگ میزد. داخل ماشین نشست و آماده حرکت شد که صدای موبایل خبر ازآمدن پیامک جدید داد، تند گوشی را از جیبش در آورد و نگاه کرد:

-        لعنتی ها آخه اگه ما نخواهیم این شرکت ها به ما اس ام اس بدن باید چیکار کنیم ؟واسه هر چیز مزخرفی به خودشون اجازه میدن وارد موبایلت بشن ....

و با بیحوصلگی گوشی را روی صندلی بغل انداخت .دو روز از قهر او وزنش گذشته بود اما هنوز هیچ اقدامی در جهت آشتی از طرف هیچکدامشان نشده بود. فکر کرد کاش پیامک از طرف زنش میبود. بعد با غیظ به خودش جواب داد :

-        نخیر این زن اینقدر لجبازه که حاضر نیست کوتاه بیاد

یک لحظه چهره خندان زنش را در ذهن مجسم کرد، فکر کرد شاید زنش ناز میکند و اصلا قضیه لجبازی نیست ،صدای بوق ماشین پشت سر او را به خود آورد .حرکت کرد خیابانها مملو از ماشین بود با هر دنده ای که عوض میکرد انگار رگی موذی از پشت پاهایش تا پس کله اش کش می آمد و تیر میکشید. شروع کرد به فحش دادن همه راننده ها ،ماشین ها ،چراغ قرمزها، اتوبان ها... حسابی کلافه شده بود به یکباره متوجه بوی نامطبوع داخل ماشین شد یادش آمد دیشب به توصیه یکی از همکارانش برای جلا و برق انداختن داخل ماشین و داشبورت از روغن زیتون استفاده کرده بود و حالا بوی زیتون و پلاستیک در هم آمیخته شده و مشام را می آزرد :

-        من احمق رو بگو که به حرف اون مرتیکه دیوونه گوش میکنم! یکی نیست بگه آخه الاغ روغن زیتون چه ربطی به جلا داره ؟

برای دومین بار چراغ قرمز شده بود واو هنوز چهارراه را رد نکرده بود انگار ترافیک هر لحظه سنگین تر میشد با نگرانی به عقربه آمپر بنزین نگاه میکرد. احساس خفگی کرد، برای رهایی از بوی زیتون شیشه پنجره را پایین داد. به بیرون نگاه کرد گویا برای پرخاش کردن و ناسزا گفتن به دنبال موردی می گشت. ناگهان یک دسته گل رز قرمز جلو صورتش ظاهر شد و توأمان صدای ظریف بچه ای که میان آن همه هیاهو به زور شنیده میشد:

-        آقا گل نمیخوای؟

روی صندلی جابه جا شد تا صاحب صدا را که پشت دسته گل بود ببیند دخترک هفت، هشت ساله ای بود با موهای سیاه براق مثل موهای زنش. صورتش را لایه ای نازک از دود و غبار پوشانده بود مرد مردد نگاهش کرد:

-        نه دخترجون گل میخوام چیکار ؟

-        واسه نامزدت بخر به خدا به جون بابام خوچحال میشه

ترافیک روان تر شده و ماشین ها آرام آرام شروع به حرکت کردند ،دخترک دستش را روی لبه پنجره گذاشته بود و آرام همراه ماشین شروع به حرکت کرد :

-        خوب بخر دیگه ...تو رو خدا آخریشه

مرد در حالیکه لبخند کمرنگی گوشه لبهایش جا خوش کرده بود، دست در جیبش کرد اسکناسی بیرون آورد و به دخترک داد.

چراغ سبز را رد کرده بود و فضای ماشین آکنده از بوی رز سرخ بود.