رئاليزم و نوميناليزم
بحث رئاليزم و نوميناليزم يكي از مهمترين موضوعات در تاريخ فلسفه غرب است. اگر اين موضوع به طور جدي مورد مداقه قرار بگيرد، در جامعهي ما ميتواند حلال بسياري از مشكلات باشد. در آغاز بحث مناسب است مختصري دربارهي تعريف اين دو واژه سخن بگوييم. دو گرايش عمده در عالم فلسفه از قديمالايام وجود داشته است. رئاليزم و نوميناليزم.
رئاليزم در عالم فلسفه به چند معنا به كار ميرود. يكي از معاني رئاليزم، قائل بودن به عالم واقع است. برخي معتقد بودند كه عالم واقع استقلال خارجي ندارد و اين ذهن ماست كه به آن واقعيت ميبخشد. ايدهآليستها در مقابل رئاليستها اين سخن را مطرح كردند كه معتقد بودند، ميتوان به يك عالم خارجي علم آورد و استقلال يك واقعيت خارجي را پذيرفت. در اين گفتار رئاليزم به معناي دوم آن مورد توجه است و آن، قائل بودن به اصالت ماهيات، قائل بودن به عليت، قائل بودن به ضرورت و قائل بودن به مقتضاي ذاتي اين ماهيات است. در مقابل، نوميناليزم به ماهيت معتقد نيست. براي مثال، رئاليستها به اين معنا قائل بودند، درخت از آن رو درخت گفته ميشود كه ماهيت درخت در دل هر درختي ريخته شده است، يعني يك ماهيتي را براي درخت شهود ميكردند. از نظر اينان راه رسيدن به اين ماهيت هم فقط شهود بود. در مقابل اين نحله، نوميناليستها قرار داشتند. نوميناليستها معتقد بودند كه هر چيزي براي خودش نوعي واقع است. توجه داشته باشيد كه اگر شما به ماهيات قائل نباشيد، خود به خود عليت را نيز زير سؤال ميبريد. چون، هر علتي، به خاطر آن علت است كه ماهيتش آن است و آن كار را ميكند و معلول را پديد بياورد. مشكلي كه در تاريخ فلسفه پيش آمد اين بود كه گفتند چرا ما به بعضي چيزها اسم عام ميگوييم؟ اگر همه چيز خاص است و خدا فقط خواص را آفريده است، مثلاً من را آفريده فقط به خاطر شباهتم به انسانهاي ديگر، نه اين كه ماهيت انسان در دل من باشد، پس اين اسمهاي عام چيستند؟ هيوم ميگفت كه اين اسامي عام اصلاً اعتبار خارجي ندارند و فقط تداعي ميكنند. آبلارد ميگفت، اسامي عام عين نالهي مريض هستند. شما وقتي به يك مريض ميرسيد، نالهاي ميكند و براي شما تداعي خيلي چيزها رخ ميدهد.
مى توانيد انسانى را به كسب دانش رهنمون كنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن كنيد. اف پى دانسى